تبليغاتX
یادداشت های پراکنده

حسین جان نامه ام را بی سلام آغاز میکنم تا دلخوشت نکنم به آغاز دوستی ؛ من را تاب دوستی با تو نیست . آقای من ، مولای من سلام کردن به تو سخت است ، سلام کردن به تو یعنی خداحافظی با خودم ، خداحافظی با دوستانم ، خداحافظی با چیزهای که خیلی خیلی حال میدهد.

من را ببخش ، ببخش که هنوز که هنوز است صدایت را میشنوم و جرات آنرا ندارم که برخیزم و بگویم که من هستم ؛ من هستم  که در کنارت باشم .

نه آقا جان ما میزبانان خیلی خوبی که باشیم تو را یک ماهی در دل نگه میداریم و حرمت میگذاریم و بعد میرویم دنبال کار و زنگی مان و تو را و قافله را میگذاریم با خیل دشمنان . آخر تو مخلی برای زندگی و کار و بار ما

آقا جان من را حلال کن ؛ حالا که چراغ ها را خاموش کرده ام و بیعت تو را از خود برداشته ام میروم تا به زندگی ام برسم

شاید سال دیگر که تو آمدی باز تو را یک  ماهی میهمان کردم  به شرط آنکه تو بیایی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:31  توسط محمدحسین | 

شط حیات

بر گرده ی آدمی گسیل میدارند

وشریان ذهن را

به لاش اندود مفسران عهد عتیق

مسدود می کنند

تا حامیان سر افکنده ی ننگریستن باشند

به سیب ممنوعه ای در کفت

که به خون نشسته است

به طرح غریبی از دندان هایم

 

و من

در کشاکش زمین و آسمان

معلق

چنان آونگی به ساعتی گنگ

بدان خواهم اندیشید

که کجا

شط حیاتم به چرکابه های دردت نشست

و شریان ذهنم

بوی تعفن لاشه ی کرا گرفت

 

باشد

 باشد که حجم خالی انسان و زمین را

سیب به خاک غلتیده از کفت بپوشاند

به روزگاری

که رفیع ترین منزلت آدمی

به بلندای چارپایه ای است

واژگون

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:44  توسط محمدحسین | 

فضای اتاقم خیلی کوچیکه به همین خاطر هیچ وقت نتونستم یه کتابخونه تو اتاق داشته باشم و همیشه کتابای بد بخت رو تو یه کارتون میذارم و زیر تخت ، تو کمد یا هر جای دیگه که بتونم پنهون میکنم . وقتی دیشب ساعت 8 از سر کار به خونه اومدم رفتم تا بخاری اتاقو روشن کنم که چشم افتاد به کارتونی که ماه ها پیش بغل بخاری گذاشته بودم . جعبه رو باز کردم و نگاهی به کتابا انداختم بیشترش کتابای دانشگاه بود که اکثرن از عباس  امانت گرفته بودم ( چون همیشه یه ترم از من جلو بود ). قاطی این کتابا دیوان فروغ هم بود که البته ربطی به عباس نداشت و هدیه رسول به تاریخ 4/1/81 به مناسبت نوروز بود . نمیدونم چرا این کتاب رفته بود تو بایگانی  شاید اشتباهی ، شاید هم ... نمیدونم !

خیلی خسته بودم کتابو گذاشتم رو میزو یه دوش گرفتم وخوابیدم .

امروز صبح که میخواستم بیام سر کار کتاب فروغ رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم . سر کار که رسیدم خوشبختانه فقط یکی از پیمانکارا اومده بود که نیاز به نظارت و توجیح نداشت ، به کارگرای شرکت هم کار اون روز رو کنترات دادم و با خیال راحت نشستم تو دفتر و تا چند دقیقه قبل از این که این مطلب رو بنویسم داشتم فروغ میخوندم ؛ آیه های زمینی ، وهم سبز ، ای مرز پر گهر و ... فکر کردم وقتی شعر فروغ هست چرا من باید شعرای درجه صدم خودمو بزارم و وقت ملت مسلمان رو بگیرم بعد با خودم گفتم پس دل اینهمه مشتاق که به خاطر آخرین پست من لحظه شماری میکنن چی میشه

الغرض اگر کتاب فروغ شما هم داره یه گوشه خاک میخوره یه دستی به سرش بکشید ، تو این روزای سرد و سیاه حتمن جواب میده !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:9  توسط محمدحسین | 

                                                           برای شهیدان هشت هزار سال دفاع مقدس

کشیش

صلیبی کشید و با بغضی غی کرده در گلویش

آواز سرداد

که به احترامش

لحظه ای سکوت

ریشخند سیه جامگانی بی درنگ

که او را شهید بلند ترین فریاد هایش

 می خواندند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:12  توسط محمدحسین | 

یا چنان به تو نزدیکم

که بر ساحل

 تنها رد پای توست

 

یا چنان از تو دورم

که بر ساحل

 تنها رد پای توست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:34  توسط محمدحسین |